تبليغاتX
دست نوشته هاي سست

گنگم...اين روز ها كه هم هستي و هم نيستي..كاش ياري ام مي كردي در اين سرگشتگي سر و دل.

اين روزها حتي آينه هم مرا ياد تو مي اندازد.مشوش مي شود دلم...نگاه تازه ات را ياد مي آورم...سوزان و عاشق.

هنوز بوي همان روز ها را مي دهم...هنوز همان شيشه...همان نوع...از براي نبودن تو...براي دلگرمي تنهايي من.

 

گفتي كه بدي كردم...گقتي كه از سنگ بودم كه رفتم...

مرا ستيزه جو نخوان....بال هايم را بستند...چشمانم را تار كردند...و لب هايم را دوختند ...و من تو را از خود راندم.

سپس رهايم كردند و من از بيم مهر تو ، تا هرچه در توانم بود دويدم...لحظه اي متوقف شدم...در صحرايي بودم...گرداگردم همه مار و نيش و كركس.

...

نامردان زيادي ديدم....عزيزكم...مردانگي ات در خاطرم حك شده است.

...

گنگ است اين روزها...و من ازمغز پوشالي ام خاطره هاي تو رو بيرون مي آورم...بكراست و دست نخورده.

...

به نگاهت خيره مي شوم...نگاهي كه جا افتاده است، به تراشه هاي سال ها گوشه ي لبخندت...شقيقه هاي جو گندمي...پيكر كوچك...چه راحت مي توان عاشق تمام كاستي هاي تو بود.

ساليانيست كه حاكم سرزمين مني...هرچه با دست خود تبعيد نامه ام را نوشتم افاقه نكرد...بيا و ما رو ياري كن...تنها از كتاب قانونمند تو تبعيت دارم...بيا و قانوني وضع كن براي حال آشفته ي ما...شايد بتوانم كوچ كنم از ذهن گمگشته ي تو...تا بروم به همان جاده ...

آنجا رهگذري هست كه مرا مي جويد...

...

شاه من...يا با قدرت بجنگ و هميشه گي باش...

يا ما را به حال خود واگذار...

بي تو...در گوشه جنگلي سبز...پرندگان مرا به خويش مي خوانند!

............

گنجه را باز مي كنم...

دست خط روز هاي رنگي تو را بيرون مي آورم...

ميخوانم...مي خندم و اشك ميريزم...

نغمه اي در اتاقم طنين انداز است:

"نه من تو رو واسه خودم      نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره ي مني              تو رو واسه نفس ميخوام"

و اين نيز بيشتر مرا مي گرياند...

...................................................................................................................................

سلام...

درسته امتحانام تموم شده ولي تا دلتون بخواد كار ريخته سرم...

يه خبر خوب اينكه دو هفته ديگه سخنراني دارم...در همايش بين المللي مديريت ورزش...مقاله نوشتيم...فرستاديم...پذيرفته شد!!!
حالا بيا و درستش كن!

بايد برم در حضور 500 تا آدم شسته رفته و اساتيد گرام، از باب مديريت مكان هاي ورزشي هي ارائه ي اطلاعات و راهكار بدم...

به دادم برسيد...براي اولين بار در عمرم آشفته ي درس و علم شدم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:6 توسط مهديس |

ديدي تا حالا؟

بعضي اوقات يك جمله مي تونه كل زندگيت رو عوض كنه...باور كن.

يكي از جمله هاي طلايي كه من و ذهنياتم رو دگرگون كرد  اين بود:

"هر آدمي به دنيا مياد، تا خودش رو زندگي كنه"

به دور و برم كه نگاه مي كنم....مي بينم اكثر آدم ها مدام در حال جنگند...اصرار هاي كاذب براي عوض كردن انسان هاي دور و بر.

من هم همينطور بودم.

بيشتر از همه

تا اين كه يه روز اين جمله عين يه سيلي جانانه خورد به صورتم. بعدش كلي دردم گرفت و چند روزي شروع كردم به ناله و نفرين كه آآآآِِِِي اين چه دنياي كثيفيه كه هر كي مي خواد خودش رو زندگي كنه؟!!

بعد يه روز صبح كه از خواب پا شدم، توي اينه  نگاه كردم ....با خودم گفتم:

فكر كردي كي هستي كه مي خواي يه تنه دنيا رو نجات بدي؟ فكر كردي كي هستي كه مي خواي آدم ها رو اصلاح كني؟

از كجا مطمئني كه راهي كه ميري درسته؟

مگه خودت تا حالا دروغ نگفتي؟ مگه تا حالا بد نبودي؟

كي گفته تو فرشته اي؟؟ كي گفته تو خيلي حاليته؟

.....

باز حالم بد بود....چند روزي در اغما به سر بردم.

...

حالا

خوشحالم

كه پذيرفتم....

همين جمله ي كوچيك رو...كه پشتش دنيا حرف نهفته است.

هر چند جاي كتكاش درد مي كنه هنوز

..........

حالا ديگه سعي ميكنم آگاهانه انتخاب كنم. و بعد به خودم و انتخابم افتخار كنم و همونطور كه هست زندگيم رو قبول كنم.

چون من با دستان خود خودم زندگيم رو مي سازم.

و من به خودم افتخار ميكنم...و به تمام آدم هاي دور و برم...پس همه را همانگونه كه هستند دوست دارم و مي پذيرم.

همان كه يك نفر بربنيان هنجار هاي من وجود داشته باشه كافيه... و اون شخص منم!!

.................

پاورقي:

-هورااااااااااا...امتحانام تموم شد...بازم معذرت مي خوام...به عمرم تا حالا اين طوري سنگين درس نخونده بودم.

-اسكندر و آرتميس بچه دار شدند...بچه شونو خوردند!!!! به علت اين حركت شنيع، دو روزه باهاشون قهرم!

 

دوستان...من نمی دونم چرا نظراتی که به صورت خصوصی میفرستید بعد از تایید نمایش داده نمیشه؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط مهديس |

يكي به من بگه قيمه چه ربطي به امام حسين داره؟

غزه چه ربطي به شيرين عبادي داره؟

....

به نظر مي شه اين نوشته رو در نقدي قشنگ ادامه داد...ولي راستش امتحاناست...من دارم مي رم تو قرنطينه!!!
نبودنم را پوزش مي طلبم...به وبلاگاتون سر مي زنم...هر چند شايد مجال نظردادن نباشد...

مراقب خودتون باشيد دوستان.....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:32 توسط مهديس |

دور برايت دست تکان ميدهم.لبخند ميزنی.لبخند ميزنم.باز مثل هميشه قند شادی ديدارت تو دلم آب ميشه.

سلام.

هنوز طوری نگام ميکنی انگار خيلی کوچيکم.هنوز طوری کنارم ما ايستی تا راحت تر از بالا نگام کنی.

راست ميگی!!!تو بزرگ شدی و من هنوز سرگرم شادی کودک درونم هستم.راست ميگی.تو يه آدم بزرگی چون نگاهت رو دنيا ثابت مونده.تو آدم بزرگی چون هميشه خسته ای.آدم بزرگي.چون منو نميبينی...

کاش من بزرگ نشم وکاشکی تو هم بچه بشی!

بگذريم...

کنارت قذم ميزنم.لبخند ميزنيم

بيا يه بازی بکنيم..

ميخندي.هميشه به حرفام ميخندی...

چه بازی؟

بازی؟زندگی خودش يه بازيه.ما هممون بازيگريم

ميگی:يه بازی که من رييس باشم

ميگم:بازی من رييس نداره

ميگی:يه بازی.که برنده اش من باشم

ميگم:برای برنده شدن تلاش کن!!!

باز هم مثل هميشه.عشق برنده شدن.عشق بزگ بودن.عشق اولين بودن...

گردو...شيکستم.چطوره؟

ميخندی.سر تکان ميدهی.شادی بازی تو دلم پر ميکشه.تو باز هم ميخندی.

مسرورانه ميدوم.در چند قدمی ات می ايستم.ميدونم ميخوای خودت شروع کننده بازی باشی.منتظر ميايستم

گردو...شيکستم....

قدم به قدم.لحظه به لحظه.رو در رو...نزديک ميشويم...گردو...شيکستم.

و باز هم نزديک تر...گردو....و نزديک تر...شيکستم.

آخر بازی نزديکه.ما هم به هم نزديکيم.اما...تو نگرانی.

نگاهم به نگاهت.نگاهت روی کفشهايمان ثابت مونده...

اين قدم آخره.اين قدمو که برداری با قدم بعدی من برنده ميشم.

آخ...سنگينيه پايت روی پايم حس ميکنم.به کفشم که زير پات خاکی شده نگاه ميکنم..

ولی تو تقلب کردی

ميخندی.باز هم ميخندی.

بهت ميگم:برنده شدن به هر قيمتی؟؟؟

باز طوری می ايستی که بلند تر جلوه کنی.تا بيشتر از بالا نگام کنی

انگار قانون جنگل تنها دليل خنده برای تو ست...

پام زير سنگينيه شکوه ننگين پيروزيت قفل شده...ولی آرام آرام بال هام از هم باز ميشن..بال ميگيرم.پرواز ميکنم...تو هم ديگه نميخندی...بهت زده به آغاز پروازم خيره شدی

بالا ميرم کمی بالا تر و باز هم بالا تر.دیگه از تو هم بلند ترشدم.حالا اين منم که از اوج  نگات ميکنم

خداحافظ رفيق.فکر کنم خيلی بزرگ تر از اين باشم که باهات گردو شکستم بازی کنم.من بال ميگيرم ميرم..تو بمون با دلخوشی کاذب زندگيت..تو بمون با حسرت يک دل پاک که پر گرفت...

 راستی!!!!اين چندمين همبازيت بود که پرواز کرد؟؟؟

......................

پا ورقی: شرمنده اگه برای بعضی ها تکراری بود ولی این دست نوشته ام رو دوست دارم و تقدیمش می کنم به تمام آن هایی که با تقلب هایشان دلمان را شیکوندند...

دیدید گفتم اسکندر مخ آرتمیس رو می زنه؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:58 توسط مهديس |

سلام....

دوستاني كه پست هاي دو سه ماه پيش رو خوندن مسلما الان اسكندر منو ميشناسند...ولي خب براي اون دسته از عزيزاني كه در جريانات نيستند توضيح مي دم كه من يه بچه دارم به نام اسكندر. و مثل هر مادر ديگه عاشق بچمم...اين بچه ي پشمالوي خپل من يه همستره كه كاري مفيد تر از خوردن و خوابيدن و ادرار كردن نداره...

از اونجا كه پسرم ديگه قد كشيده و برا خودش يه كار و كاسبي به هم زده ديروز براش رفتم خواستگاري..

مادر فداش بشه كه تو اون مغازه اصلا دختي كه در حد پسر من باشه پيدا نمي شد...با هر بدبختي يه همستر خانوم گير آوردم كه يه خورده قيافه اش نسبت به بقيه بهتر بود با اين تفاوت كه دخترمون دو هفته اشه و هنوز جا نيافتاده.

به هر حال نه چك زديم نه چونه....عروسو برديم تو خونه. اول از همه بايد بگم كه تا اين عروس وحشي رو برسونم به اسكندر، كل كاغذ جعبه اي كه توش بود  رو جويد و من مجبور شدم از صندوق عقب يه كيسه گير بيارم و عروس رو بندازم اون تو...همون جا به ياد لجبازي ها و غد بازي ها و عنق بازي هاي خودم افتادم و قربون خدا رفتم كه همه جا براي من يه آينه كار گذاشته...اين شد كه تصميم گرفتم اسم اين دختر خوب رو بذارم آرتميس.

راستي شنيدم قراره از اين به بعد به جاي واژه ي بيگانه و نا مانوس آرتميس در علم روانشناسي و آركتايپ شناسي و اسطوره شناسيه يوناني از واژه ي اصيل و ايراني الاصل مهديس استفاده بشود كه همانا ياد آور زنان فمنيسم و جنگجو و خوب و ماه و دوست داشتني ميباشد.

بگذريم...وقتي آرتميس رو آوردم خونه و انداختمش تو قفس اسكندر....اول پسرم يه خورده چپ چپ نگاش كرد...بعد افتاد دنبالش و شروع كرد به بو كشيدن دختره...آرتميس هم كه خب از اسمش معلومه...وقتي اول يكي يه دفعه بهش نزديك شه پا مي ذاره به فرار و اگه طرف زيادي سه پيچ از آب در بياد كارش به خشونت هم مي كشه...

خلاصه...صحنه ايي بود...اسكندر دنبال ارتميس مي كرد و آرتميس هم در مي رفت...منم اين وسط دلم هم براي اسكندر مي سوخت كه از عشق داشت مي سوخت و هم ارتميس رو درك مي كردم ....به هر حال تصميم گرفتم توي دعواي خانوادگيشون دخالت نكنم.تا اين كه بعد از دو ساعت كه بهشون سر زدم ديدم اسكندر داره يه گوشه چرت ميزنه و آرتميس هم اون طرف داره گردو مي خوره...ولي تا ارتميس جاشو عوض مي كرد اسكندر مي رفت نزديك ترين محل بهش رو پيدا مي كرد و دوباره همون جا شروع مي كرد به چرت زدن...توي دلم به سياست اسكندر آفرين گفتم...مطمئنم اگه آرتميس ها توجه بگيرند از طرف مقابل، عين بارباپاپار عوض شده  و تبديل به يك زن ايده آل زندگي مي شند...و البته عكس اين جريان هم به شدت صادقه!! مطمئنم كه اسكندر من موفق مي شه مخ آرتميس رو بزنه...چون امروزم ارتميس كمتر خشونت نشون داده و گازش گرفته!! اسكندر همچنان مهربونه و كلي دوسش داره و كلي ماچش مي كنه...خيلي بده اگه بگم يه خورده داره حسوديم ميشه؟

واي به حال اسكندر اگه يه روز از توجه اش به آرتميس كم كنه!!!! واي به حالش!!!

.................

توي اين سه هفته اي كه مامان نيست يه خورده سخت گذشته...ولي چيز هايي ياد گرفتم كه واقعا برام ارزش دارند مثل: درست كردن لوبيا پلو و فسنجون و قرمه سبزي و لازانيا و...

و اين كه الان خيلي خوشحال تر از قبل دارم زندگي مي كنم...چون  مي دونم دوستاني دارم كه وقتي تنهام يا وقتي بهشون احتياج دارم همه جوره با هام هستند...از كمك توي خريد خونه گرفته تا كمك به پيدا كردن مقاله هام براي پايان نامه و حتي خندوندن من...دوستاني كه شب ها پايين تختم ميشينن و كر كر كر تا صبح به لوس بازي هاي من مي خندن...دوستايي كه وقتي هوس مي كنم توي بارون موكا بخورم با چيز كيك بهم نه نمي گن..دوستاني كه بهم كمك مي كنند خوشبو ترين شامپو رو انتخاب كنم..دوستاني كه هر موقع زنگ در خونه مونو مي زنن انگار همه دنيا به صدا در مياد... دوستاني كه حتي سر كارم هم منو تنها نمي ذارن...دوستاني كه با اشتها نهاري كه درست كردم رو مي خورند...حتي اگه سير باشند....دوستاني كه در خوشي هايم مي خندند و در غمم دلگرمم مي كنند...دوستاني كه وقتي خستگي رو تو چشمام مي بينند يواشكي ظرف هاي نهارمو مي شورند...دوستاني كه براشون مهمه وقتي سردم ميشه...براشون مهمه وقتي گرمم ميشه...دوستاني كه يك نگاهشون كافيه تا تمام شب هاي برفي ام را گرم كند....دوستاني كه مرا در آغوش مي گيرند و مي بوسند ...دوستاني كه با من يك ساعت مي رقصند....دوستاني كه به مسخره بازي هايم با حوصله مي خندند....دوستاني كه ديگه لازم نيست ازشون بپرسم...خودشون بهم ميگن...اوني كه مي خوام بشنوم...

خيلي خوشحالم كه يه دفعه اين همه كار ريخت روي سرم يه دفعه اين همه خستگي باهم اومد توي تنم...در عوض چشمام باز شد به قلب آدم هايي كه صاف و زلالند و چشمام باز شد به خوشبختي خودم كه اين فرشته ها رو دارم.....

توي اين سه هفته...فهميدم كه خيلي خوش شانس بودم كه سه تا خواهر دارم...اونم بزرگتر....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 22:30 توسط مهديس |

خب...مگه چيه؟ منم عوض شدم مثل همه ي آدم هاي دنيا كه هر روز عوض مي شن...چيزي كه هست از ترس كنترل هاي محيطي دارم سلانه سلانه سينه خيز مي رم...بعضي وقت ها هم كلافه مي شم و شروع مي كنم به دست و پا زدن بين گذشته و آينده و امروز.

تازه دارم مي فهمم كه دنيا اون قدر بزرگه كه توي يه ليوان جا ميشه...فقط بايد چشما تو ببندي و نفستو كيپ كني با يه حركت كل ليوان رو بري بالا...اون وقته كه به سرفه ميوفتي و چشمات پر اشك ميشه...ولي در عوض ميتوني همه ي جهان رو ببيني...همه ي برق هاي رنگي و همه ي دست انداز هاي خيابون هاي كذايي و كل باد هاي سرد دنيا...همه اين ها سرازير ميشه توي جيب پالتوت ...ولي يادت نميره كه دلت براي كي تنگ شده...براي همين مي گم...دنيا خيلي بزرگه.

........

ديروز يه اتفاق افتاد...يه صداي صورتي شنيدم كه سعي داشت روز مره باشه ولي نبود...و خوب بود كه نبود و ما هم خوشمان آمد...دلتنگ تر شديم و به نظرمان آمد كه دلتنگي عين پفك نمكي ميمونه...نمي دونم چرا ولي زرد و شوره كه بعضا خوشمزه هم ميشه!

 ........

مي خوام سفارش بدم آرتميسم رو برگردونند...بدون پلنگ صورتي بهتره جنگجو بود تا الهه ي عشق. ديروز دامن پام كردم ولي باز هم بي حوصله ي آدم ها هستم ...ولي گفتم كه...عوض شدم...مثل همه ي ادم ها...اون هايي هم كه عوض نمي شن عروسكن...دست ساخته و مصنوعي!

..........

حالا توي اين گير و دار بايد دنبال اين باشم كه كجاي زندگي آدم هاي كور نقص داره....به نظر من كه زندگيشون بي نقصه...اگر كر هم بودن كه ديگه عالي مي شد...براي همينه كه كل روز ها خودم رو مي زنم به كوري و كري...چون مي خوام حالشو ببرم...حالشو مي برم...چون ديگه داره باورم ميشه كه هم كورم و هم كرم...

به هر حال به عنوان انساني مسئول و گويا كمي فرهيخته بايد برم سراغ شنا كردن كور ها توي اقيانوس هاي تنهايي...بعد سعي كنم كه راهكار هاي مديريتي ارائه بدم كه تا جون دارن بتونن تو آب دست و پا بزنن...اونقدر كه يادشون بره كه نميبينند و چه قدر خوشبختند.

.........

يه شب يلداي طولاني كه يه عالم انار دون كرده مونده روي ميز! خب معلومه با اين منظره هر كي جاي من بود دلش مي گرفت!

.............................................................................................................................

پاورقي: يلداتون مبارك...به حق پنج تن.

منو ببخشيد كه دير به دير آپ مي كنم...باورتون نمي شه كه چه قدر درگيرم!!! ولي منو تنها نذاريد...قول مي دم تا جايي كه مي تونم حضور داشته باشم.

در آخر يه شكر گذاري دارم كه كاش مي تونستم كاري بكنم كه حجم كل وبلا گم رو بگيره: 

                                         

 

                                            خدايا....دوستان فرشته گونه ام را شكر......

 

فال شب یلدام:

                   در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

                  من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:37 توسط مهديس |

كلاغي در جمع كلاغ ها نشسته بود و ناگهان و براي اولين بار شروع كرد به قار قار، كه يعني آهاي...من دكترم..كلاغ ها متعجب شدند و چگونگي دكتر شدن اونو سوال كردن. گفت نزديك سيصد سال عمر دارم! اگر هر سال هم يه مرض گرفته باشم و خوب شده باشم، خودم حالا دكتر خودم هستم و میتونم براي همه دكتري كنم.

بعد از اون شد كه كلاغ ها به تقليد از پير خود شدند دكتر!

_وقتي كلاغ ها دكتر شدند، جامعه شون پيشرفت كرد و بعد از اونم دانشگاه و دانشكده باز كردن و براي خودشون فرهنگ نامه و قانون نوشتن و خلاصه كلي متمدن شدن.هر كلاغي هم كه نمي خواست درس بخونه و يللي تللي كنه به خاك  و خون كشيده میشد و طردش مي كرد و اون هم مجبور مي شد ديار ناكجا آباد رو پي بگيره و بره.اين شد كه همه ي كلاغ ها دكتر شدن.

_يه بار يه كلاغي كه قاعده رو رعايت نكرده بود و عجله داشت و داد مي زد قار قار من دكترم، با مخالفت موسسه زبان شناسي كلاغ ها رو به رو شد و گفتند كه چرا داد ميزني قار قار من دكترم؟ گفت پس چي بگم؟ گفتند شرط اول دكتري كلاس گذاشتنه...بايد بگي: قابل توجه همگان محترم، عنايت فرماييد...من دكتر شده ام. كلاغ به فكر افتاد و پيش خود گفت: اين ها اولين مريض هاي من هستند.

_جمعي از كلاغچه ها اومدند خدمت كلاغي. گفتند آقاي دكتر مي تووني ما رو معالجه كنيد؟ كلاغه گفت: كي شما رو معرفي كرده؟ من كه هنوز كارت ويزيت چاپ نكردم و تابلو نزدم؟ گفتند: اگه اين طوره پس تو خودت هم مريضي!!! اين شد كه بعضي از كلاغچه ها هم دكتر شدند.

_كلاغي بود كه لكنت زبان داشت و عمرشم از سيصد سال مي گذشت. ولي بر اثر لكنت زبان دكتر نشده بود و مردم هم به اون نمي گفتن دكتر...برا همينم دق كرد و مرد!

_كلاغي بود كه داد ميزد آهاي آهاي من دكترم...مردم گفتند ما قبول نداريم...بايد بگي قار قار قور قور....كلاغ گفت چه فرقي مي كنه؟ اگه شما مريض هستيد چه كار به قار قارش داريد؟جماعت گفتند: ما اينيم ديگه!

 

_ كلاغه داد زد كه من دكترم...جوان ها از اون سوال كردند كه تخصصت در چيه؟ گفت سن و سال و طول عمر...جوونها نسخه خواستند. گفت : قار قار. ترچمه شد كه دنبال من بياييد و مثل من عمل كنيد تا راز و دواي طول عمر رو پيدا كنيد. بعضي ها قبول كردن و دنبالش رفتن...اولين داروخانه كلاغ سطل زباله بود!

_يارو داد ميزد كه دكترم...قيمت ويزيتش را پرسيدند. گفت چند تا قار قار و عده ايي هم نگفتند. عده ايي هم گفتند و تا آخر عمر در خدمت سخن چيني كلاغ قار قار كردند.

ـيه روز يه گنجيشكي رفت پيش كلاغه...بهش گفت دكتر جان بال هاي منو چاره كن...كلاغ پرسيد: مگه چه مرگشونه؟ گنجيشكه گفت: نمي تونم بالا تر از اين بپرم...دلم مي خواد برم خيلي بالا...خيلي بالا تر. كلاغه گفت: خوبه ارواح بابات! اگه دكتر اينجوري بودم خودم رو مي رسوندم به عقاب!


ـكلاغچه ايي با يه گربه دعواش شده بود...گربه هه گفت دكتر ها كه دعوا نمي كنند...كلاغچه هم جواب داد مگه همه دكتر ها كلاغ هستند؟ گربه گفت: نه...بعدشم با هم دوست دوست شدند.

_كلاغ ديگه ايي هم بود كه مي گفت: قار قار من دكترم. از اون پرسيدن از كجا بدونيم؟ گفت حالتون رو ناخوش كنيد تا خوبتون كنم...گفتند مگه مرض داريم؟ عده ايي هم آدرس مطب رو پرسيدن...جواب داد سر كوه قاف...مردم حال نداشتن تا سر كوه قاف برن!!!!
_از كلاغ دكتري پرسيدند : دكتر كلاغ ها كيه؟ در جوابش موند!

_از كلاغي كه ادعاي دكتري مي كرد در مورد روانشناسي رنگ ها پرسيدن..گفت: دو رنگ كه بيشتر نداريم و در ضمن اين چه ربطي به دكتري داره؟ مردم گفتند: تو كه بيشتر از دو رنگ نمي بيني خب برو دكتر!

_ كلاغي يه وري نشسته بود و قار قار مي كرد. گفتند: چته چرا يه وري نشستي؟ گفت: مگه ضرب المثل نيست كه كج نشين و راست بگو؟ بهش جواب دادن كه هررررررررررري. و يه لنگه كفش اندختن طرفش...وقتي مي پريد همه ديدن كه اوضاع خرابي داشته كه كج نشسته بوده!

............

پاورقي: مامانم رفته سوئد...غذا درست مي كنم...دست پختم هم خوبه انگار...خلاصه جاي همگي خاليه.

خونه جارو مي كنيم

خوشي مي كنيم

درس هم مي خو.ونيم..

خوش ميگذره....آره...خوش ميگذره:**

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:21 توسط مهديس |

هفته ها پيش سر كلاس دكتر شجاعت جونم بودم و بحث اين پيش اومد كه هنگام شروع يك رابطه، تفاوت ها مهم تر هستند يا شباهت ها؟ خب آخرش به اين نتيجه رسيديم كه تفاوت ها در اصل باعث جذب دو آدم به هم مي شوند...و خيلي وقت ها چون هنر اين رو نداريم تا اين فرق ها رو در زمينه ي مناسب شناور كنيم...همون ها رو بهونه مي كنيم براي جدايي. و يه موضوع خيلي جديد هم در مورد معني لغوي و بطني تفاهم ياد گرفتنم...فكر مي كنيد تفاهم يعني چي؟؟؟من فكر مي كردم ميزان شباهتي كه با آدم هاي دور و برم دارم معني تفاهم رو ميده...در حالي كه اشتباهه...تفاهم در اصل يعني: درك و فهميدن تفاوت ها!

و بعد از اين موضوع روي مفهوم سازگاري بحث كرديم...و اين كه سازگاري به معنيه پياده كردن نقاط مشتركيه كه با طرف خود داريم....روي اين دو جمله ي كليدي 5 دقيقه فكر كنيد و ببينيد كه چه قدر دچار انحراف استنباط از اين كلمه ها هستيم...كلمه هايي كه در اصل به كمك ما آمده اند تا مارا به سمت رابطه هاي شيرين تر و زندگي قشنگ تر سوق بدن...ولي ما با برداشت هاي غلطمون اين لغات رو كرديم پتك و مدام مي كوبونيمشون روي سر خودمون و بقيه! من هميشه فكر مي كردم سازگاري يعني اين كه خودت رو با تفاوت ها تطبيق بدي و نا خود آگاه مقداري معني منفي رو تو ذهنم تداعي ميكرد...سازگاري(شباهت ها)  زمينه ي شروع رابطه ايت و تفاهم ( تفاوت ها) لازمه ي ادامه رابطه!

در رابطه با مفهوم سازگاري...بايد اضافه كنم كه پيش زمينه ي سازگاري ها پيدا كردن نقاط مشترك بين خودمون و آدم هاست.

حالا يه سوال مطرح ميشه! اگه در حال قدم زدن توي خيابون شريعتي باشيد و به يه معتاد برخورد كنيد كه نعشه افتاده كنار جوب!!!چه طوري با اين آدم ارتباط برقرار مي كنيد؟ در اصل چه نقاط مشتركي مي توانيد پيدا كنيد تا پيش زمينه ي ارتباط باشه؟ فكر كنيد...

.

..

....

.....

نكنه اصلا فكر مي كنيد نقطه مشتركي وجود نداره؟ يا ارتباط با يا معتادي كه تو جوب قلت مي زنه اصلا در حد و حدود شما نيست؟!

..

اقرار مي كنم كه دفعه ي اول كه به اين سوال فكر كردم ، خودم هم تنها نقطه مشتركي كه تونستم پيدا كنم اين بود كه: من آدمم...اونم آدمه!

ولي در اصل هزاران هزار نقطه مشترك بين  من و اون معتاد وجود داره: هر دومون انسانيم، هر دومون روح الهي داريم...هر دومون در ايرانيم...هر دومون در خيابان شريعني هستيم..هر دومون چشم داريم گوش داريم...هر دومون تشنه ميشيم هر دومون گشنه مي شيم.......برو تا آخر!

در اصل ميشه هزارن نقطه مشترك بين انجلينا جولي و سوسك پيدا كرد!
خب...به كساني امثال من كه نمي تونند به مشتركات بين خودشون و باقي اجزا زندگي پي ببرند مي گن مگس صفت! ديديد؟ وقتي يه مگس رو توي يه گلستون ول كنيد، از خير 1000 تا گل مي گذره و يه راست مي ره روي يه تكه Shit  ميشينه!

چرا سعي نكنيم كه زنبور صفت باشيم؟ اگه توي يه چاه فاضلاب ولمون كردن بريم و يه گل كوچيك پيدا كنيم و روي اون بشينيم؟

اون وقت چه قدر قشنگ مي توان عاشق زندگي بود!
..................................................................

اضافه مي كنم: گاهي لازمه كه مگس صفت باشي...اونم وقتيه كه توي يه گلستان دنبال يه Shit  مي گردي و مي خواي پيداش كني!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:11 توسط مهديس |

يه روزي سرزمين تو سبز و پر گل بود و من عاشقانه در چمن زارانت پرسه ميزدم...شادمانه ها رنگ داشت روزگاري كه به تمامي گرايييد.

چنديست اما زرد شده اند سبزه زارانت...نيستي  در كلبه ايي كه بوي تند خوش ميداد.و من نام اين سرزمين را دلتنگي ناميدم دگر.

خسته و بي اميد و خشمناك...كوله بارم را مي بندم ...مي خواهم راهي سرزميني دگر شوم...سرزميني چديد كه مرا  قدر بدانند و عشق بورزند.

چمدانم قهوه ايي رنگ و كهنه ست...با قدم هاي خسته سنگيني اش را دنبال خود مي كشم و جوياي نشاني ايستگاه قطارم. 

رسيدم...اينجا ايستگاه قطار است...جايي كه بايد رفت...پشت سر نيستي تا بدرقه ام كني...چون حتي نميداني كه ميروم...  اينجا ايستگاه كوچ است...از سرزمين تو كه دگر كشنده شده است هوايش.

قطار بان بر بالاي پلكان قطار ايستاده است و لبخند مي زند به رويم...چمدان قهوه ايي را ميگيرد و دستم را ...من هنوز پايين قطار ايستاده ام...نگاهي به پشت سر مي اندازم...تو نيستي..نمیبینی رفتنم را...نمیبینی دستانم را میان دست های سرد یاری گر قطاربان.. 

قطار بان مرا به بالا مي كشد و ميله ي پلكان را مي بندد...عجيب است... كه ميله هايش شبيه ميله هاي زندان است   ...به سرزمين تو پشت مي كنم و قصد دارم تا به داخل قطار برم...كه ناگاه...صدايت.... صداي صورتي رنگت در سر گيج و منگم طنين مي اندازد.

بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم...تو ميدوي و برگه هاي رنگ و وارنگ آغاز ها نيز در دستانت است...آمده ايي تا دوباره مرا به درون برگه هاي امتحاني بكشي...تا مرا به سرزمينت پس آوري...

لحظه ي نابي ست شايد

پايين پلكان مي ايستي و من به كنار ميله ها مي آيم...نگاهم مي كني...مثل هميشه داغ...مثل هميشه ...برگه ها را مي دهي به دستم...نگاهت مي كنم...سست مي شوم...مي گويي ميله را باز كنم و پايين بيايم...قطار بان در كنارم پوزخند مي زند...قطار بان عقيده دارد كه ميله ي پلكان پس از بسته شدن ديگر باز نمي شود.... و من هنوز سست نگاهت مي كنم.

تصميم ميگيرم...به سمت ميله ها ميروم...ميخواهم بازشان كنم...ميخواهم برگردم به همان سرزمين تاريكي كه چمن هايش زرد رنگ شده اند...سرزميني كه مرا ارج نمي نهند...سرزميني كه تو تنها دليل بودن آني...ولي ميله ها باز نمي شوند...تقلا مي كنم...ميله ها را به هم مي كوبم...قطار بان مي خندد...التماسش مي كنم كه ميله ها را باز كند...و او باز هم مي خندد.

صداي سوت قطار مي آيد...دستانم از فرط تقلا و تلاش مذبوحانه ام براي باز كردم ميله ها زخمي ست...وخونی سرخ سرازير است ...از تك تك بند هاي انگشتانم...نگاهمان به هم ...اشك را از پس شيشه ي زلال عينكت مي بينم و ميشنوم كه آرام نجوا مي كني كه دوستت دارم...

سوت دوم قطار...دستانم را به تو ميرسانم...دستانم را مي گيري و قطار آرام راه مي افتد...

مثل فيلم هاي دهه ي هفتاد دنبال قطار ميدوي تا جايي كه دگر به گرد پاي حيله ي قطار بان نمي رسي... و من دور مي شوم و نگاهت ميكنم باز...

تو با دستاني كه به خون من آغشته است، رفتنم را آرام اشك ميريزي!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:33 توسط مهديس |

كبكش خروس مي خونه(كبك ايشان خروس مي خواند)
از هر چي بگذريم شما خودتون قضاوت كنيد اين هم شد حرف؟!آخه اگه كسي بره آموزش هاي مختلف ببينه و در نهايت هم بتونه مثل كبك راه بره و همانند طاووس خودشو به رخ همه بكشه و به زبان خروس و بلبل و مرغ و قناري بخونه ايرادي داره؟ گذشته از كوتاه فكري و تنگ نظري هاي رايج، ايراد از ديد آدم هاست!
چرا كمتر مي گن: دارندگي و برازندگي؟ خب طرف ميتونه، عرضه اش رو داره، نوش جونش. حالا مدام ميايم و طعنه مي زنيم. در نهايت يك سوال پيش مياد. خود ايشون مگه از خروش خواني و يا كبك و كفتر خووني و فالش خووني سر در مي آورند و تخصصي در اين زمينه دارند؟! در ثاني، در اين شلوغي و سرسام صدا يكي بياد و خروس خوني بكنه، چه فرقي به حال من و تو مي كنه؟ اگه هم يه اندازهايي وسيع تر ببينيم، متوجه ميشيم كه جووونم اشكال جاي ديگه ست!
واضحه كه همه موجودات آنقدر فكر و تعقل دارن كه به اندازه توان خودشون كاري انجام بدن كه مايه ي دردسر و تمسخر نشه!
اما عده ايي مي خوان ايده و باور خودشون رو به همه بقبولونن و هي راه به راه ضرب المثل ميسازن. چه كسي تا حالا ديده كه موش جارو به دم خودش ببنده؟!آخه بابا ضرب المثل هم بايد يه كمي واقعيت داشته باشه! اگه اين طوره كه هزار تا ضرب المثل ديگه هم ميشه ساخت: مثل: پشه حال نداشت پرواز كنه رفت احمدي نژاد رو ترور كرد!!! يا لاك پشت پير ركورد زضا زاده رو زد!
خلاصه اين كه شايد موش ها هم جارويي داشته باشن به اندازه خودشون، ولي آخه اين ضرب المثل ساختن داره؟! اگه بعد از اين ديدين كه موشي جاروي رفتگري به دم بسته با اطلاع و ارائه يه سند معتبر كه جعلي نباشه مي تونيد يه عالمه جايزه دريافت كنيد.

...........................................

پاورقی:روزگار خوش است و ما شدیدا در گیر کار و درس و رفیقیم...تازشم کلی این قالب جدیدمو دوس می دارم..

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:54 توسط مهديس |